غروب خورشید در روز تولد؛ وداع با بهرام بیضایی، راوی تاریخ و اسطوره
جامعه هنری ایران در سوگ است. بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان و پژوهشگر برجسته، در ۸۷ سالگی و در غربت، صحنه گیتی را ترک کرد. او که تمام عمرش را وقف زنده نگهداشتن اسطورهها و مبارزه با فراموشی کرده بود، سرانجام در «دادگاه تاریخ» جاودانه شد.
نویسندگان: شهاب میرزایی، مسعود آذر
پایان یک قرن روایتگری؛ از صحنه تا اسطوره
بهرام بیضایی، جمعه ۵ دیماه ۱۴۰۴ (۲۶ دسامبر ۲۰۲۵) در آمریکا چشم از جهان فرو بست. به باور منتقدان، او مرزهای میان نویسندگی و کارگردانی را برداشت و هنری را خلق کرد که همواره در برابر حذف صداهای حاشیهای و سادهسازی تاریخ ایستادگی میکرد. آثار او، چه بر صحنه تئاتر و چه بر پرده سینما، نوعی «دادگاه دائمی تاریخ» بودند که در آن حقیقت، نتیجهی کشاکش روایتهاست.
مذهب من فرهنگ است
او که در خانوادهای اهل ادب در تهران متولد شده بود، ریشههای خود را در فرهنگ ایران میجست. بیضایی درباره هویت خود جملهای ماندگار دارد:
«پدر و مادرم بهایی بودند… اما مذهب من فرهنگ است. مذهب یک اعتقاد شخصی است و به هیچ کسی در جهان مربوط نیست.»
پژوهشهای سترگ او همچون کتاب «نمایش در ایران»، نگاه رایج مبنی بر «نبود تئاتر در ایران» را به چالش کشید و ثابت کرد که ریشههای نمایش ایرانی در آیینها و تعزیههای کهن نهفته است.
سینمای بیضایی؛ رگبارِ نمادها
بیضایی با فیلم «رگبار» جریانساز شد و استعاره را به زبان اصلی سینمای خود بدل کرد. اما شاهکارهای او در پس از انقلاب، با سدهای بزرگی مواجه شدند.
- مرگ یزدگرد: روایتی که در آن تاریخ نه یک واقعیت قطعی، بلکه توازن قواست.
- باشو، غریبه کوچک: فیلمی ضد جنگ که سالها توقیف بود و روایتی از پذیرش «دیگری» و رنج مشترک مادری گیلک و پسری جنوبی را به تصویر کشید.
- مسافران: فیلمی که با دیالوگ تکاندهندهی هما روستا در تاریخ سینما ثبت شد: «ما میریم تهران برای عروسی… ما به تهران نمیرسیم. ما همگی میمیریم.»
- سگکشی: پرفروشترین فیلم سال ۱۳۸۰ که تصویری تیره از فساد و جامعه مردسالار ارائه داد.
زنان؛ سوژههای تاریخساز
در جهان بیضایی، زنان نه حاشیهنشیناند و نه منفعل. از «تارا» در چریکه تارا تا «نایی» در باشو، زن کسی است که میبیند، میفهمد و مقاومت میکند. بیضایی معتقد بود تاریخ رسمی ایران زنان را حذف کرده و هنر وظیفه دارد این غیبت را جبران کند.
مهاجرت: «عمری در نوبتِ نه شنیدن»
خروج او از ایران، انتخابی آزادانه نبود. فشارهای سانسور و حذفهای پیاپی، او را به دانشگاه استنفورد کشاند. او خود این وضعیت را تلخترین شکل ممکن توصیف کرده بود:
«خیال نمیکنم به واسطه ترک ایران امکان مهمی داشتهام که از دست دادهام… پشیزی نمیارزد به از دست دادن آنچه من از دست دادم؛ به عمری در نوبت نه شنیدن.»
با این حال، او هرگز پیوندش را با ایران قطع نکرد و همواره در انتظار «باز شدن آسمان تهران» بود؛ انتظاری که اکنون با رفتن او، رنگی از حسرت به خود گرفته است.


